تبليغاتX
دانشگاه جامع علمی کار بردی (شعبه زاهدان)
 
 
این بلاگ تا اطلاع ثا نوی تعطیل میباشد

 

شاید واسه همیشه

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 18:39  توسط ش/ ز  | 

مي دانم
عمر رو به پايان است
در اين بيهوده گفتن ها د راين بيهوده پيمودن
دراين شهر پر از نفرين پر از ظلمت
كه بر پير و جوان ندارد رحم
جاي جاي روح و جان زخم است
زخمي كه جز عدالت ندارد چاره و مرهم
مي دانم
عمر رو به پايان است
ندارم ذره اي اميد به فردايي كه تكرار است
در اينجا خورشيد ديگر نمي تابد
گويي او نيز از اين تكرارها خسته ست



  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 18:46  توسط ش/ ز  | 

زندگي شايد همين باشد .

 

يك فريب ساده وكوچك

 

آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را

 

جز براي او وجز با او نمي خواهي

 

من گمانم زندگي بايد همين باشد .

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 23:45  توسط ش/ ز  | 

باید باور کنی

همیشه همینطور است
یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی.

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 10:0  توسط ش/ ز  | 
امروز تنها شدم

وقتی فهمیدم امشب دیگه هیشکی نیست

دلم لر زید

اما درست میشه

امید وارم تابستون خوبی داشته باشید ودلاتون به گرمای زاهدان باشه

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 19:20  توسط ش/ ز  | 
نور ابی

من هنوز امید داشتم

          وقتی شمعی در دل شبها سوسو می زد...

         

      و من ان نورابی را دیدم.

 

  نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:15  توسط ش/ ز  | 
for  uسلام 

 راستی   امروز  اولین نشریه دانشگاه ما زیر چاپ رفت  ...

من همین جا به همه بچه خسته نباشید میگم وامیدوارم این کار ادامه پیدا کنه و به همین ختم نشه

 مرسی وتشکر... .

 

ـدریا صبور وسنگین

ـمی خواند ومی نوشت:

<...من خواب نیستم!

خاموش اگر نشسته ام

مرداب نیستم.

روزی اگر  بر خروشم زنجیر بگسلم

روشن شود که اتشم و اب نیستم... .>

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 15:50  توسط ش/ ز  | 
سلام  

امتحانا داره شروع میشه

 

 

وای میدونی که (واسه الهام جون)

 

میدونی که الی جوون

 

همتون رو دوست داریم

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:59  توسط ش/ ز  | 

 

 

هیچ   ارسطویی به درک اسم تو نرسید

  نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 18:37  توسط ش/ ز  | 
سلام

این جا زاهدان نیست

زهراجون خوبی عزیزم

مارو نمیبینی خوش میگذره من که دلم واست تنگ شوده

 

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:34  توسط ش/ ز  | 

...

هی .. چرا نشستی .. نکنه خسته شدی ؟   بذار کمکت کنم .. دستتو بده به من پاشو ..  بقیه راه رو با هم میریم ..

قول میدم اینجوری نه تو خسته ... نه من ...

.با هم میریم .. شونه به شونه ی هم ..

دیگه نه من عقب میمونم نه تو جلو میزنی...

اونها نگاه کن ..

فقط یکم دیگه مونده  واسه رسیدن به آرزوهامون ... !      

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:45  توسط ش/ ز  | 
حالم خوب نیست

ماهی های من  حوض شان بی اب است

 

چرا هیشکی نمی فهمه

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 19:56  توسط ش/ ز  | 
ساعت ۲ منتظرتم بیا

این دفعه دیگه نه بنفشه ها ابیند نه رز ها قرمز

 

اما زندگی جاریست

  نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:57  توسط ش/ ز  | 
سلام

رزها قرمزند

بنفشه ها ابییند

دوستت دارم

ساعت ۲ منتظرت هستم بیا(عمومی)

  نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:4  توسط ش/ ز  | 
سلام

ایجا اپ هستا

فکر نکنید اپ نیستا

فعلا بای بیشتر میاییم اینجا

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 19:50  توسط ش/ ز  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
دانشگاه جامع علمی کار بردی